كتاب الله تبارك وتعالى ( مترجم : شاه ولى الله محدث دهلوى / تفسير : ملا حسين واعظ الكاشفى )

505

القرآن الكريم ( قرآن كريم مع تفسير حسيني ) ( فارسى )

قالُوا يا أَبانا گفتند اى پدر ما إِنَّا ذَهَبْنا نَسْتَبِقُ ما بصحرا رفتيم و پيشى مىگرفتيم بر يكديگر در دويدن و تير افگندن وَ تَرَكْنا يُوسُفَ و بگذاشتيم يوسف ع را تنها عِنْدَ مَتاعِنا نزديك رخت و بار ما فَأَكَلَهُ الذِّئْبُ پس بخورد او را گرگ وَ ما أَنْتَ بِمُؤْمِنٍ لَنا و نيستى تو باوردارنده ما را يعنى سخن ما را باور نمىكنى وَ لَوْ كُنَّا صادِقِينَ و اگرچه هستيم ما راست‌گويان در همه كار ما اينجا به جهت بدگمانى كه به نسبت ما دارى و ما را دروغ‌گوى مىپندارى دليل ديگر داريم بر خوردن گرگ يوسف را و اين پيراهن اوست وَ جاؤُ و آمدند عَلى قَمِيصِهِ بر پيراهن يوسف ع بِدَمٍ كَذِبٍ به خون دروغ يعنى آوردند پيراهن يوسف ع را نزد پدر به خون‌آلوده ساخته به دروغ يعقوب ع كه پيراهن خون‌آلوده ديد دغدغه هلاك يوسف ع در دلش پديد آمد اما چون اطراف پيراهن درست بود فرمود كه عجب گرگى بوده كه يوسف ع را خورده و تعرض به پيراهنش نكرده پس از روى عتاب قالَ گفت با فرزندان كه نه چنينست كه شما مىگوئيد بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ بلكه آراسته است براى شما أَنْفُسُكُمْ نفسهاى شما و آسان ساخته أَمْراً كار بزرگ را از هلاك يوسف فَصَبْرٌ جَمِيلٌ پس كار من صبريست نيكو يعنى شكيبائى كه به آن شكايت نباشد مگر با خداى وَ اللَّهُ الْمُسْتَعانُ و خداى يارى خواسته شده يعنى يارى ازو مىخواهم عَلى ما تَصِفُونَ بر آنچه شما صفت مىكنيد از هلاك يوسف ع آورده‌اند كه سه روز يوسف ع در آن چاه بود صباح روز چهارم مژده نجات بوى رسيد وَ جاءَتْ سَيَّارَةٌ و آمد كاروانى به نزديك آن چاه و آن جمعى بودند كه از مدين بمصر مىرفتند فَأَرْسَلُوا پس فرستادند وارِدَهُمْ وارد خود را بسوى آن چاه و وارد كسى را گويند كه آب كشيدن كاروان متعلق به دو باشد وارد آن كاروان مالك ابن ذعر الخزاعى بود از اهل مدين چون بسر چاه آمد فَأَدْلى دَلْوَهُ پس در چاه فروگذاشت دلو خود را وحى رسيد به يوسف كه در دلو بنشين مصرع اى يوسف ؟ ؟ ؟ تو اين دلو در چاه آمده يوسف ع در دلو نشست در معالم آورده كه ديوارهاى چاه بر فراق يوسف ع مىگريستند و در انيس المريدين فرمود كه مالك در كشيدن دلو حيران بماند چه دلو را به‌غايت گران ديد به چاه فرونگريست و آن ماه را در دلو مشاهده كرد قالَ يا بُشْرى گفت اى مژده و شادمانى گفته‌اند بشرى نام صاحب او بوده و او را براى اعانت طلبيده گفت هذا غُلامٌ اين پسريست كه دلو را گران ساخته پس به مددكارى او يوسف ع را از چاه برآورد نظم چون آن ماه جهان‌آرا برآمد * ز جانش بانگ يا بشرى برآمد بشارت كز چنين تاريك چاهى * برآمد پس جهان‌افروز ماهى وَ أَسَرُّوهُ و پنهان داشتند او را از كاروانيان بِضاعَةً در حالتى كه متاع تجارت بود يعنى ايشان را براى فروختن مناسب نمود يا پنهان ساختند امر او را با كاروانيان و گفتند كه اهل اين آب او را بما داده‌اند تا براى ايشان بمصر بريم و بفروشيم و گفته‌اند كه ضمير اسروه راجع به برادران است يعنى برادرانش حال او را پنهان داشتنده و گفتند كه او بنده ماست و آن‌چنان بود كه برادران از حال يوسف عليه السلام خبر يافته بسوى كاروان آمدند و گفتند اين غلام ماست از ما گريخته او را بخريد وَ اللَّهُ عَلِيمٌ و خداى داناست بِما يَعْمَلُونَ به‌آنچه مىكنند يعنى اولاد يعقوب ع با پدر و برادر يا كاروانيان از اخفاى امر يوسف ع آورده‌اند كه چون برادران يوسف ع را بديدند به زبان عبرى به او گفتند آنچه ما مىگوئيم اگر خلاف آن گوئى البته ترا بقتل رسانيم يوسف ع خاموش بايستاد و ايشان مالك را گفتند اين بنده ما گريزپاست و نافرمان و دل بر خدمت ندارد او را مىفروشيم بيا از ما بخر و با خود به شهر ديگر بر تا از ما دور افتد و خبر او نشنويم مالك گفت من زر نقد كه داشته‌ام بضاعت خريده‌ام و با من درمى چند ناسره مانده است گفتند تو مىدانى كه بهاى اين غلام بسيار است اما با تو بسازيم بهر چه دارى پس دست يوسف ع بدست مالك دادند .